تبليغاتX
inmanmanam

inmanmanam

این تنهایی چنان دلچسب است که از آن می ترسم.

سکوت هست و مسئولیت نیست٬ موسیقی هست و صدای اضافه نیست. من هستم و فکرم هم هست!

تمرکز میکند

لذت می برد

و از همه بهتر که آرام است.

با هم از آرامشمان لذت می بریم.

میگوید کتابی بردار٬ برمی دارم. می خواهد عکس نشانش بدهم٬ می دهم. و در آخر می خواهد کاری به کارش نداشته باشم٬ من هم تنهایش می گذارم.

عقده های سر به فلک کشیده ام آرامند و کاری به کارم ندارند.

یادم باشد اگر س.  زنگ زد٬ به از بگویم حالم خوب است و این دفعه تو باور کن.

خلاصه همه چیز رو به راه است و همه اینها در طول یک روز اتفاق افتاده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 22:9  توسط من  | 

همش فکر کن عقب افتادی٬ همش فکر کن نمی تونی٬ همش فکر از پس هیچی بر نمیای.

همش روی همه ضعفاتو بپوشون٬ بگو خوبی٬ بگو همه چی سرت میشه٬ مردم رو نصیحت کن چون اندازه تو نمیفهمن٬ بعد داغون بشین اینجا بگو من چرا فلان جور نیستم٬ چرا بیسار جور نیستم؟  بابا فلان جور و بیسار جون یه جفت عرضه می خواد که تو نداری٬ روت هم نمیشه بگی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 22:48  توسط من  | 

باز این دختره سگ مسته. تنها تو اتاقش با آهنگهای بند تنبونی.  به قول این آقای خواننده: دختر شیرازی..... می خوام زل برنم تو اون دو چشت.  .... بله خاله....

آخ که.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 21:56  توسط من  | 

عاشقشم قده خر
+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 23:48  توسط من  | 

امروز رفتیم کوه. هوای سرد. قدمای آروم. چایی. آش رشته. گپ. غش غش خنده. حتی بدون سیگار!! بهتر از این؟ پرفکته...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 0:51  توسط من  | 

تو این دل دارن آش شله قلم کار درست می کنن یا ته دیگای چسبیده به دیگو میکنن؟ بابا بس کنین دیگه٬ یه حس چسکی که این حرفارو نداره که. کی بود که میگفت "این چویس آخره... اگه هیچکی نشد این یکی..." حالا بکش که نه سنگینه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 23:32  توسط من  | 

جنازه سگ مرده و بوی تعفن لجنزار کنارش ربطی به بادکنکای صورتی من نداره. اگه این بوی بد باتلاق گندیده مجبورم نکنه بادکنکای صورتیمو برای استنشاق هوای تازه بترکونم٬ حالا حالاها میتونم به بازیم ادامه بدم٬ همین جا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 12:27  توسط من  | 

ازدواج. الان همین همسایه بغلیمون. خوب تکلیف معلومه دیگه.

 

له له این هوای سردو و ابر کدر. بخار لیوان چای و منظره خیابون خیس٬ حتی همین تهران گور به گور شده خودمون!

یاد کوچه باریک محله امامزاده قاسم و برگای خیس زردش. حتی سگ لرز زمستونش و برفای زیادش. این گذشته عین بختک خرتناقمو گرفته و تا رس مارو بیرون نکشه ول کن نیست.هفته ای یه سابجکت انتخاب میکنه و ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 1:1  توسط من  | 

ارسال مطلب جدید نه٬ ارسال نق جدید.

ولش کن. هموناست دیگه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 2:7  توسط من  | 

فردا خونم. دست به اتاقم نمیزنم. کتاب نمیخونم.

به جاش تا دلت بخواد به به عشق نافرجامم فکر میکنم و عقب موندن از غافله، به کارهای نکرده و لباسهای نپوشیده. لیوانای کنار دستم کپکی زده که برای تهویه هوای اتاق من کافیه. 

 

"جونم قربونت برم؟"  "تو گذشته زندگی نکن".... 

نور ماه یا چراغ تو خیابون. اهمیتی نداره وقتی دون دونای پوست پشت گردنتو انقدر خوب بهم نشون میده.

گذشته و آینده فرقی نمیکنه. در گذشته تو آینده بودی در آینده هم تو گذشته. اصل مطلب اینه که حال چیزی جز فکر گذشته و تصور آینده نیست.

اساسا نه حرفی میزنی که دو قرون بیارزه نه چیزی که بشه روش حساب کرد٬ من حتی مثل تو "اولین"ی هم تجربه نکردم...اما این دل لامصب پیشت گیره .

 

 

من به شخصه روم سیاه. باید میگفتم که نگفتم.

درس میخونی٬ کار میکنی٬ سختی میکشی٬ درست موسیقس گوش میدی٬ سر به زیری٬ من حیث المجموع حرف نداری آقا. من بدم.

ولی خیالت تخت آخرش منم و خودت. اون گدشته هم بلاخره دفن میشه. بعد تو میشی گذشته و من مثل سگ له له میزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 1:3  توسط من  |